جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٤ - غزل ٤٧٦ شراب لعل كش وروى مه جبينان بين
|
سرم ز دست شد وچشم انتظارم سوخت |
در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى[١] |
|
وبگويد:
|
ما زياران چشم يارى داشتيم |
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم |
|
|
تا درخت دوستى كى بَر دهد |
حاليارفتيم وتخمى كاشتيم |
|
|
شيوه چشمت فريب جنگ داشت |
ما ندانستيم وصلح انگاشتيم[٢] |
|
|
اسير عشق شدن چاره خلاص من است |
ضميرِ عاقبت انديشِ پيشْ بينان بين |
|
چاره خلاصى من از غم وهجران همانا پاى بند عشق گرديدن مى باشد، اين اسارات است كه مرا بكلّى از خود مى ستاند واز هجران خلاصى مى بخشد. «ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين». در جايى مى گويد:
|
زهى كمال كه منشورِ عشقْ بازى من |
از آن كمانچه ابرو، رسد به طغرايى |
|
|
مراكه از رخ تو، ماه درشبستان است |
كجا بُوَد به فروغ ستاره پروايى؟! |
|
|
در آن مقام كه خوبان به غمزه تيغ زنند |
عجب مكن كه سرى كوفتاده در پايى[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
غبار خاطر حافظ ببُرد صيقل عشق |
صفاى نيّت پاكان وپاك دينان بين |
|
آرى، آنان كه (انبياء واولياء :، ويا اساتيد) بر فطرتِ «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٤]: (پس استوار ومستقيم، روى [وتمام وجود] خود را به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٤] - روم: ٣٠.