جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٦ - غزل ٤٥٩ عمرى است تا من در طلب، هر روز گامى مى زنم
جايى:
|
صنما! با غم عشق تو چه تدبير كنم؟ |
تا به كى در غم تو، ناله شبگير كنم؟ |
|
|
آن زمان كآرزوى ديدنِ جانم باشد |
در نظر، نقشِ رُخِ خوبِ تو تصوير كنم[١] |
|
و ممكن است (به احتمال دوّم) منظور خواجه از «اورنگ» و «گلچهر» تجلّى اسماء و صفات باشد كه با اين طريق به ذات راه پيدا كند.
|
دانم سرآيد قِصّهام، چندان نماند غُصّهام |
زين آه خون افشان كه من، هر صبح وشامى مى زنم |
|
محبوبا! مىدانم سرانجام اين آه و فرياد و گريه شبانه روزى من به پايان خواهد رسيد و به وصالت راه خواهم يافت، و بىخبر از خويش مى گردم و غصّهام نخواهد ماند؛ با اين همه چگونه مى توانم تا نپذيرىام دست از داد و فرياد عاشقى بردارم؟
خواجه در جايى در تمنّاى اين معنى مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت |
|
|
خونم بريز و از غمِ هجرم خلاص كن |
منّتْ پذيرِ غمزه خنجرْ گذارمت |
|
|
بارم دِه از كرم بَرِ خود، تا به سوز دل |
در پاى دم به دم، گهر از ديده بارمت[٢] |
|
و ممكن است منظور از بيت، سر آمدن غصّه تجلّيات ذاتى باشد؛ لذا مى گويد:
|
با آنكه از خود غايبم، وز مى چو حافظ تائبم |
در مجلس روحانيان، گهگاه جامى مى زنم |
|
اين بيت در يكى از نسخهها «با آنكه از وى غايبم ...» ذكر شده و اين با معناى اوّلى كه براى ابيات شد سازش پذير است، بخواهد بگويد: با آنكه وى را مشاهده نمىكنم و در اثر فراق و هجران ونا اميدىِ وصال، از مِىْ خوردن و انتظار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٣، ص ٣١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.