جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦١ - غزل ٤٢٧ عمرى است تا به راه غمت رو نهادهايم
|
پرسشِ حال دل سوخته كن بهرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
|
ما مُلك عافيت نه به لشگر گرفتهايم |
ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهايم |
|
اين توجّه (غم عشق دوست- عنايتى كه برايم رُخ داده و از همه عالم چشم پوشيدهام، به لشگر كشى و قدرت بازو نبوده. آن امرى است بزرگ و سلطنتى عظيم از جانب دوست، كه دل از عهد ازل، پس از «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) بدان راه يافته و «بَلى، شَهِدْنا»[٣]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفته:
|
در گوشه اميد، چو نظّارگانِ ماه |
چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهايم |
|
چون نظّاره گران ماه، به انتظار ديدارش، در كنج انزوا سر به گريبان مراقبه فرو بردم، تا شايد رخساره بنمايد و به تماشايش چشم دل بگشايم. به گفته خواجه در جايى:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمائى |
خيال سبز خطى، نقش بستهام جايى |
|
|
زمام دل به كسى دادهام من مسكين |
كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايى |
|
|
سرم ز دست شد و چشم انتظارم سوخت |
در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى[٤] |
|
|
بى ناز نرگسش سر سودائى از ملال |
همچون بنفشه بر سر زانو نهادهايم |
|
با آنكه سوداى حضرتش را به سرگرفتهام، از ترس محروميّت از جذبات جمال و چشمان مست يار در ملالت بسر مى بردم، و چون گل بنفشه به زانوى مراقبه صورت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.