جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٠
|
زآنجا كه رسم وعادتِ عاشق كُشىّ توست |
شمشير كين به خونِ دلِ ما خضاب كن |
|
معشوقا! حال كه تو را طريقه اى جز عاشق كُشى نمى باشد وفناى عشّاقت را طالبى، تا ايشان دم از خويش مى زنند رخسارشان نمى نمايى، شمشير كين وصفت جلالت راظهورده وبه خون دل ما خضاب كن وبه نابودىمان بشتاب، تاهرچه زودتر تو را باشيم. در جايى مى گويد:
|
منم غريب ديار وتويى غريب نواز |
دمى به حالِ غريبِ ديارِ خودپرداز |
|
|
به هر كَمَنْد كه خواهى بگير و بازم بند |
به شرط آنكه زكارم نظر نگيرى باز |
|
|
گَرَم چو خاكِ زمين خوار مى كنى سهل است |
خرام ميكن وبر خاك، سايه مى انداز[١] |
|
|
مابخت خويش وخوى تو را آزمودهايم |
باديگران قدح كش وباماعتاب كن |
|
گله اى است عاشقانه، و باز با اين بيان تمنّاى ديدار نموده ومى گويد: اى دوست! ما ممكنيم وسيه رو، وتاتوجّه به عالم امكان داريم، تو را باماكارى نيست، وخوى و طريقهات بر آن است كه باپاكان واز خود گذشتگانت دلوازى داشته باشى وبه حضورشان بپذيرى واز شراب مشاهداتشان مست سازى، وبه سرگشتگان عالم طبيعت عتاب داشته باشى كه تا شما خود را مى باشيد، من شما را نِيَم. حق هم چنين است؛ بااين همه از تو تمنّاى ديدارت را مى نماييم، درجايى مى گويد:
|
ما زِ ياران چشم يارى داشتيم |
خود غلط بود آنچه ماپنداشتيم |
|
|
تا درخت دوستى كى بَر دهد |
حاليا رفتيم وتخمى كاشتيم |
|
|
گفتگو آيين درويشى نبود |
ورنه باتو ماجراها داشتيم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.