جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٢ - غزل ٤٥٢ من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
|
حسنِ روى تو، به يك جلوه كه در آينه كرد |
اين همه نقش، در آئينه اوهام افتاد |
|
|
اين همه عكسِ مى و نقشِ مخالف كه نمود |
يك فروغ رُخ ساقى است كه در جام افتاد |
|
|
پاك بين، از نظر پاك به مقصود رسيد |
احول از چشم دو بين، در طمع خام افتاد[١] |
|
|
لاله ساغر گير و نرگس مست و بر ما نام فسق؟! |
داورى دارم بسى يارب كه را داور كنم؟ |
|
چون به گل لاله و نرگس و هرچه مى نگرم، آنها را در دامن صفات و اسماء و كمالات محبوب و بهرهمند از او مى يابم. ولى بىانصافان (زاهد و واعظ) مرا به فسق نسبت مى دهند. خدايا! كه را جز تو داور خود قرار دهم؟ در جايى مى گويد:
|
كس نيست كه افتاده آن زلفِ دو تا نيست |
در رهگذرى نيست كه دامى ز بلا نيست |
|
|
زاهد دهدم توبه ز روى تو، زهى روى! |
هيچش ز خدا شرم و ز روى تو حيا نيست |
|
|
چون چشم تو دل مى برد از گوشه نشينان |
دنبال تو بودن، گنه از جانب ما نيست؟[٢] |
|
|
عشق دُردانه است و من غوّاص و دريا ميكده |
سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بركنم |
|
راهنماى من به گوهر مقصود، عشق بوده، و با اين سرمايه به ميكده و درياى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.