جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٤ - غزل ٤٣٤ گر چه ما بندگان پادشهيم
كن كه گويى او را مى بينى، و اگر تو او را نمى بينى، بدرستى كه او تو را مى بيند.- نيز:
٣٠٠٩
«يا أباذَرٍّ! ... إحْفَظِ اللَّه، يَحْفَظْكَ؛ إحْفَظِ اللَّهَ، تَجِدْهُ أمامَكَ.»
[١]: (اى ابوذر! ... خدا را [در نظر خود] نگاهدار، تا او نيز تو را نگاه دارد؛ خدا را حفظ كن، تا او را در جلوى خود بيابى.).
و اين ماييم كه درياى توحيد گشته و حضرت دوست در ما تجلّى نموده؛ كه:
٣٠١٠
«رَبِّ! أدْخِلْنى فى لُجَّةِ بَحْرِ أَحَدِيَّتِكَ، وَطَمْطامِ يَمِّ وَحْدانِيَّتِكَ.»
[٢]: (پروردگارا! مرا در ژرفاى درياى احديّت، و وسط درياى وحدانيّتت داخل گردان.- در عين داشتن اين كمال، غرقه گناهيم؛ يعنى چون به خويش مى نگريم، در پيشگاه ذات و عظمت ربوبى همه گناهيم؛ كه:
٣٠١١
«إلهى! مَنْ كانَتْ مَحاسِنُهُ مَساوِىَ، فَكَيْفَ لا يَكُونُ مَساويهِ مَساوِىَ؟!»
[٣]: (معبودا! كسى كه خوبيهايش بدى است، چگونه بديهايش، بدى نباشد؟!- نيز:
٣٠١٢
«يا مَنْ ألْبَسَ أوْلِيائَهُ مَلابِسَ هَيْبَتِهِ! فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُسْتَغْفِرينَ.»
[٤]: (اى خدايى كه اوليائت را به لباس هيبت و جلال بياراستى، تا اينكه در برابرت براى آموزش خواهى بپا خواستند.)
|
شاهدِ بخت، چون كرشمه كند |
ماش، آئينه رخِ چو مَهْايم |
|
و اين ماييم كه چون دوست حجاب از بخت و لطيفه الهى و فطرت ما بر كنار نمايد، جمالش را در آينه وجودى خود خواهيم ديد؛ كه:
٣٠١٣
«غايَةُ المَعْرِفَةَ أنْ يَعْرِفَ المَرْءُ نَفْسَهُ.»
[٥]: (نهايت شناخت اين است كه انسان خود را بشناسد.- نيز:
٣٠١٤
«مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أنْفَعُ المَعارِفِ.»
[٦]: (خودشناسى سود بخشترين شناختهاست.- همچنين:
٣٠١٥
«نالَ الفَوْزَ الأكْبَرَ.
[١] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٩.
[٢] - الصّحيفة العلويّة المباركة الثانية، ص ٢٢٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٣.
[٦] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٤.