جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧ - غزل ٤٢٣ صنما! باغم عشق تو چه تدبير كنم؟
در نتيجه مى خواهد بگويد: بيا و بيمارى مرا كه جز به ديدارت معالجه نمى شود، از طريق خود و مظاهرت علاج فرما. در جايى مى گويد:
|
سر سوداى تو اندر سرما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خم چوگانِ سر زلف توست |
لاجرم گوىْ صفت، بى سر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است، به امّيد دوا مى گردد[١] |
|
|
آنچه در مدّت هجر تو كشيدم هيهات! |
در دو صد نامه محال است كه تحرير كنم |
|
محبوبا! شرح روزگار هجران خود را نمى توانم با گفتار، و يا در دو صد نامه آن را بيان نمايم؛ زيرا اين تويى كه شالوده عالم، و بخصوص بشر را با محبّت خود آميخته ساختهاى، و خود مى دانى كه غم عشقت در ذرّات وجودم چه مى كند؛ كه:
٣١٠٩
«ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٢]: (سپس مخلوقات را در طريق خواستهاش روان گردانيده و در راه دوستى به خود برانگيخت.- به گفته خواجه در جايى:
|
ناظر روى تو صاحب نظرانند، ولى |
سرّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست |
|
|
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم |
از غم عشق تو، پُرخون جگرى نيست كه نيست[٣] |
|
|
با سر زلف تو مجموع پريشانىِ خويش |
كو مجالى؟ كه يكايك همه تقرير كنم |
|
معشوقا! چنانچه پرده از كثرات و يا خويشم بردارى و جمال خود را به من.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٢] - صحيفه سجّاديه( ع)، دعاى ١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٠، ص ١٠٣.