جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٣ - غزل ٤٦٦ بالا بلند عشوه گر سرو ناز من
خواجه در اين غزل از اوّلين ديدار و اوّلين فراقش خبر داده، و ضمن گله گذارى، اظهار اشتياق به ديدار ديگر بارش نموده و مى گويد:
|
بالا بلندْ عشوهْ گرِ سروِ نازِ من |
كوتاه كرد، قصّه زهد دراز من |
|
سالها در زهد خشك بسر مى بردم و از حقيقت خبرى نداشتم، ناگاه يارِ بىنظيرم با عشوه خود، كه جلال و جمالش را در هم آميخته بود، جلوه اى نمود و عبادات و زهد خشك را از من ستانيد. در جايى مى گويد:
|
شاهدان، گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را، رخنه در ايمان كنند |
|
|
هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد |
گلرخانش، ديده نرگسْ دان كنند |
|
|
عاشقان را بر سر خود حكم نيست |
هرچه فرمان تو باشد آن كنند.[١] |
|
امّا:
|
ديدى دلا! كه آخرِ پيرىّ و زهد و علم |
با من چه كرد، ديده معشوقْ باز من؟ |
|
چشم معشوق باز من بود كه در پيرى بدانجا كشيدم كه از زهد و علم و هرچه دارم بگذرم و گرفتار معشوق بىهمتايم گردم. با اين بيان مى خواهد سخن ا ز روزگار هجران فعلىاش به ميان آورد و بگويد:
|
روزگارى است، كه ما را نگران مى دارى |
مخلصان را، نه به وضع دگران مى دارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.