جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢١ - غزل ٤٥٠ من دوستدار روى خوش و موى دلكشم
آن مى باشد، امّا با اين بيانات مى خواهد باز اشاره به گفتار گذشته خود نموده و بگويد: من چنين و چنانم، و آنچه را كه طالب آنم (از تجلّيات و مشاهدات اسماء و صفاتى دوست) در شيراز هم بدست مى آيد و مشكلى بر سر راهم وجود ندارد؛ زيرا دوست بر گوهر فطرتم آفريده؛ كه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[١]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد.) تنها تهيدستىام از عمل و عبوديّت حقيقى است كه مرا مشوّش داشته، وگرنه در اين شهر خريدار آن كمالاتم و كرشمههاى دوست مرا به خود توجّه مى دهند و به مقصودم نايل خواهم شد.
و ممكن است منظور خواجه از «معدن لب لعل» و «كان حسن» و «چشم مست» و «خوبان»، اهل اللَّه و اهل كمال واساتيد باشند.
|
گفتى: ز سرّ عهدِ ازل نكته اى بگوى |
آنگه بگويمت كه دو پيمانه دركشم |
|
آرى، از عهد ازل سخن به ميان آوردن و پرده از اسرار و مشاهده جهان لا اسمى و لا رسمى ازل در عالم امكان ممكن نيست، مگر آنكه بنده اى را باز شراب مشاهدات نصيب گردد و با عالم اصلى خويش الفت گيرد. خواجه هم مى گويد: «گفتى: ز سرّ عهد ازل نكته اى بگو ...».
(آنگاه هم به قول خواجه مصلح الدّين سعدى چنان مست شود و دامنش از دست رود كه خبر بتواند دهد. مىگويد:
|
اين مدّعيان در طلبش بىخبرانند |
آن را كه خبر شد، خبرى باز نيامد |
|
درست است، ازآن مشاهده، پس از هوشيارى، خيالى مى توان منعكس ساخت.
|
واعظ ز تاب فكرت بىحاصلم بسوخت |
ساقى كجاست؟ تا زند آبى بر آتشم |
|
[١] - روم: ٣٠.