جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٧ - غزل ٤٦١ حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم
و ساير موجودات هم قادر بر آن بودند و حضرت دوست نمى فرمود: «فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها»[١]: (پس همه از تحمّل آن سرباز زدند.) اين بار را جز لطيفه ربّانى و فطرت همه انسانها، و يا انسان كامل قادر بر كشيدنش نبود؛ كه: «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ»[٢]: (و تنها انسان آن را حمل نمود.) آن كس اين بار را كشيد، كه خود و هرچه جز دوست بود را فراموش كرد،[٣] و جز انس به او را اختيار نكرد[٤] و ديوانه وار امانت ولايت و عشقش را تحمّل نمود؛ كه: «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٥]: (بدرستى كه او بسيار ستمگر و نادان است.- به گفته خواجه در جايى:
|
آسمان بار امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام من ديوانه زدند |
|
|
آتش آن نيست، كه بر خنده او گريد شمع |
آتش آن است، كه در خرمن پروانه زدند[٦] |
|
و ممكن است منظور از «بارِ غم»، غم فراق باشد؛ لذا مى گويد:
|
دل و جانم به خيال سَرِ زُلف تو بسوخت |
ور گوا بايدت اينك نَفَسِ مُشكينم |
|
اى دوست! در تمنّاى رسيدن به كمالات نفسانى، و يا معرفت خويشتن، و يا شناختن تو از طريق كثرات و با كثرات، دل و عالم خيالى و عنصرى و جان خويش را فدا كردم. در جايى مى گويد:
|
زهى خجسته، زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دلِ صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد[٧] |
|
[١] ( ١، ٢، ٥) احزاب: ٧٢.
[٢] ( ١، ٢، ٥) احزاب: ٧٢.
[٣] - بنابر اينكه« انسان» از مادّه« نسيان» آمده باشد.
[٤] - بنابر اينكه« انسان» از مادّه« انس» آمده باشد.
[٥] ( ١، ٢، ٥) احزاب: ٧٢.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٧] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.