جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٥ - غزل ٤٦١ حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم
مىبينم كه به تمام معنى مراقب او بوده و جز به جمال وى با مطالعه كتاب الهى، و يا كتاب وجودم، و يا مشاهده كتاب عالم هستى، و يا كتابهايى كه مرا به دوست بيشتر متوجّه سازد، نظر نداشته باشم، و يار و همنشينان غافل را رها كرده و كمتر ببينم.
|
بس كه در خرقه سالوس زدم لافِ صلاح |
شرمسار رُخِ ساقىّ و مِىِ رنگينم |
|
|
جامِ مِىْ گيرم و از اهل ريا دور شوم |
يعنى از اهل جهان، پاكدلى بگزينم |
|
صلاح و مصلحت بينى كار عاقلان است، نه كار عاشقان. آنان كه چنيناند قشريّون و كسانى مى باشند كه در خودبينى و شرك و عبادات بىاخلاص بسر مىبرند. پس بايد از خرقه سالوس و زهد ريايى بيرون شده و طريق فطرت و اخلاص پيش گيرم و از گذشته خود شرمسار باشم كه چرا به دوست عشق نورزيدم و مراقب جمال او نبوده و اخلاص در عمل نداشتهام؛ لذا: «جام مِىْ گيرم و از اهل ريا دور شوم»، و ديگر با زهّاد و سالوس صفتان نخواهم نشست، و به مراقبه و اخلاص در عمل پرداخته و با پاكدلان خواهم نشست. در جايى مى گويد:
|
صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلا گفتيم |
به دورِ نرگسِ مستت، سلامت را دعا گفتيم |
|
|
دَرِ ميخانه را بگشا، كه هيچ از خانقه نگشود |
گرت باور بود، ورنه، سخن اين بود و ما گفتيم[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
در خراباتِ مغان گر گذر افتد بازم |
حاصل خرقه و سجّاده، روان در بازم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٨، ص ٣٣٥.