جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩١ - غزل ٤٦٠ برواى طبيبم! از سر، كه خبر ز سر ندارم
و بخشش فراوانت بر او منّت نه، و زير سايه پر سايه و دايمى [رحمت] ات بپوشان. اى بزرگوار! اى زيبا! اى مهربانترين مهربانان!)؛ لذا مى گويد:
|
دگرم مگو: كه خواهم، كه ز درگهت برانم |
تو بر اين و من بر آنم، كه دل از تو بر ندارم |
|
محبوبا! پس از اينكه تهيدستىام را دريافتى، ديگر از درگهت مران و با من سخن از بىوفايى به ميان مياور؛ زيرا هرچه برانىام باز خواهم آمد، من آن نيم كه دل از تو بردارم، و تو هم آن نيستى كه بتوان از ديدارت چشم پوشيد. در جايى مى گويد:
|
آن كه پامال جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عُذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم[١] |
|
بخواهد بگويد:
٣٣٨٣
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ وَ لا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى موّحدانت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار زيبايت محجوب مگردان.)
|
به من ار چه مِىْ پرستم، مدهيد مِىْ، كه مستم |
مبريد دل ز دستم، كه دل دگر ندارم |
|
آرى، عاشق دلباخته در عين اينكه تمام آرزويش مِىْ ستاندن و از خود بيرون شدن و به دوست پيوستن است؛ امّا چون مى بيند اگر مستى و شهود او كامل شود، هرچه دارد از او گرفته خواهد شد، صورتاً نمى تواند به اين امر تن در دهد، خواجه هم مى خواهد بگويد: درست است مِىْ پرستى و محبّت دوست و مشاهده جمال و كمال او نهايتِ مطلوب من است و با گرفتن آن از خود بيرون خواهم شد، ولى مدهيدم، كه به عالم عنصرىام وابسته شدهام و نمى توانم از آن جدايى گيرم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.