جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٧ - غزل ٤٥٨ صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلا گفتيم
اين غزل حكايت از حالى خوش و مشاهده اى ناقص مى كند كه خواجه را دست داده، و افزونىاش را مى طلبيده و ديگران را هم در اين خواسته با خود شريك نموده؛ چرا كه سالك نمى تواند مبتلايانى چون خود را از نظر بيافكند، مىگويد:
|
صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلاگفتيم |
به دور نرگسِ مستت، سلامت را دعا گفتيم |
|
محبوبا! دانستهام صلاح و مصلحت انديشى، كار هشياران است، از مايى كه در مستى مشاهده جمالت صلا بر مستان زده و پيشى گرفتهايم، آن را تمنّا نداشته باش، ما آنانى هستيم كه با ديدن چشم مست و جذبات ديدارت خود را آماده پذيرش ناهمواريهاى عالم طبيعت و مصائب هجرانت نموده و با سلامتى وداع گفته و به گوشاش دعاى سفر خوانده، و فهميده ايم كه:
٣١٥٤
«إنَّ أشَدَّ النّاسِ بَلآءً الأنْبِيآءُ ثُمَّ الَّذينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الأَمْثَلُ فَالأَمْثَلُ.»
[١]: (براستى كه گرفتارترين مردم، پيامبرانند و سپس كسانى كه در پى و نزديك آنانند، و سپس شبيهترين به آنها و سپس شبيهترين به آنها [و به همين صورت.]) و دانسته ايم كه:
٣١٥٥
«إنَّ اللَّهَ إذا أحَبَّ عَبْداً، غَتَّهُ بِالْبَلآءِ غَتّاً.»
[٢]: (هرگاه خداوند بنده اى را دوست داشته باشد، او را در بلا و گرفتارى غوطه ور مى كند.).
[١] - بحار الانوار، ج ٦٧، ص ٢٠٠، روايت ٣.
[٢] - بحارالانوار، ج ٦٧، ص ٢٠٨، روايت ٩.