جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦١ - غزل ٤٧٢ دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن
فطرت بشر قرين است فريفتگانش چنان نباشند؟! كه: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»[١]: (و هر جا كه باشيد، او [خدا] با شماست.- نيز: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»[٢]: (و ما از رشته رگِ گردن به او نزديكتريم.- همچنين: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[٣]: (خداوند، نور آسمانها و زمين است.).
خواجه هم بخواهد بگويد: آن كه او را مشاهده كرد، هستى خويش را از دست خواهد داد و ديگر خود را نخواهد ديد؛ كه:
٣٢١٩
«وَاسْتَعلى مُلْكُكَ عُلُوّاً، سَقَطَتِ الأشيآءُ دُونَ بُلُوغِ أمَدِهِ، وَ لا يَبْلُغُ أدْنى مَا اسْتَأْثَرْتَ بِهِ مِنْ ذلِكَ أقْصى نَعْتِ النّاعِتينَ، ضَلَّتْ فيكَ الصّفاتُ، وَتَفْسَّخَتْ دُونَكَ النُّعُوتُ، وَحارَتْ فى كِبْريآئِكَ لَطآئِفُ الأوْهامِ»
[٤]: (و مُلك تو آنچنان والاست كه تمام اشياء از رسيدن به غايت و منتهاى آن فرو افتادهاند، و بالاترين ستايش ستايشگران به كمترين علوّ و برترى اى كه مخصوص خويش گردانيدهاى، نمىرسد.
ستودنها در تو گم گشته و ستايشها در پيشگاه تو از هم پاشيده، و افكار و انديشههاى لطيف و باريك در كبريائيت و بزرگى تو حيران گشته.)؛ لذا مى گويد:
|
خواهم شدن به بستان، چون غنچه با دلِ تنگ |
وآنجا به نيك نامى، پيراهنى دريدن |
|
|
گه چون نسيم با گل، رازِ نهفته گفتن |
گه سرّ عشقبازى از بلبلان شنيدن |
|
اى دوستان هم طريق! آرزويم آن است كه ديگر بار در بستان مشاهدات و.
[١] - حديد: ٤.
[٢] - ق: ١٦.
[٣] - نور: ٣٥.
[٤] - صحيفه سجّاديه( ع) دعاى ٣٢.