جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٤ - غزل ٤٣٠ فتوى پير مغان دارم و قولى است قديم
نيستم؟!)، «بَلى، شَهِدْنا»[١]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم؛ نمىدانم چرا او مرا از ياد برده؟ اى نسيم سحرى! پيام مرا به دوست ببر و بگو: مگر فلانى دوستدار ديرينت نبود؟ چه شده كه از يادش بردهاى، و با نگاهى نمى نوازىاش؟ در جايى مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاك دَرِ يار بيار |
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينه كردار بيار[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
صبا! ز منزل جانان گذر دريغ مدار |
وز او به عاشق مسكين، خبر دريغ مدار |
|
|
به شكر آنكه شكفتى به كام دل، اى گل! |
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار |
|
|
حريف بزم تو بودم، چو ماهِ نو بودى |
كنون كه ماه تمامى، نظر دريغ مدار[٣] |
|
|
بعدِ صد سال اگر بر سر خاكم گذرى |
سر بر آرد ز گِلم رقص كنان عَظْمِ رميم |
|
محبوبا! اگرم از ياد ببرى، حق دارى، كه من سزاوار پيشگاهت نيستم؛ ولى صحبت ديرين ازلى كى فراموشم مى گردد؟! هموارهات طالب بوده و خواهم بود؛ زيرا رشته محبّتت به شراشر وجودم ريشه دوانيده، به گونه اى كه اگر هم بميرم و استخوانهايم خاك شود، چشم دل از ديدارت نخواهم پوشيد و چنانچه بر خاكم گذر كنى، و عنايت خويش را شامل حالم كنى و به استخوان پوسيدهام نظر نمايى، همان گونه كه با «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»\*[٤]: (و از روح خود در او دميدم.) در اولين خلقتم نظر نمودى و حيات بخشيدى، سر از خاك بر خواهم آورد تا باز به ديدارت نايل آيم.
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٠، ص ٢٣٣.
[٤] - حجر: ٢٩ و ص: ٧٢.