جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٥ - غزل ٤٤٩ من ترك عشقبازى و ساغر نمى كنم
|
زاهد ار راه به رندى نبرد معذور است |
عشق كارى است، كه موقوف هدايت باشد[١] |
|
|
حافظ! جنابِ پير مغان مأمن وفاست |
من تركِ خاك بوسى اين در نمى كنم |
|
كنايه از اينكه: هيچ دوست و مصاحبى بجز رسول اللَّه ٦ و يا يكى از اوصياء : و يا مرشد و استاد كامل را نمى توان همراه واقعى و وفادار در طريق الى اللَّه قرار داد كه: «الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ»[٢]: (دوستان در آن روز [قيامت] دشمن همديگر هستند، مگر اهل تقوى.).
چنانچه كسى از روى حقيقت به ايشان توجّه كند و خاك بوسى درگاهشان را اختيار نمايد، به فيوضات كامله در اين عالم و جهان ديگر خواهد رسيد؛ كه: «يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ: يا لَيْتَنِي! اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا. يا وَيْلَتى لَيْتَنِي! لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلًا. لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِي، وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولًا»[٣]: (روزى كه شخص ستمگر دستش را گزيده و مى گويد: اى كاش! با فرستاده [خدا] همراه مى شدم، واى بر من! اى كاش فلانى را دوست نمى گرفتم! كه مرا از ياد حق بازداشت، پس از آنكه يادش نصيبم گشته بود، و همواره شيطان انسان را بسيار خوار كننده است.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٢] - زخرف: ٦٧.
[٣] - فرقان: ٢٧ تا ٢٩.