جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٦ - غزل ٤٤٥ مرحبا طاير فرخ رخ فرخنده پيام!
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت |
|
|
تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك |
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت |
|
|
مىگريم و مرادم از اين چشم اشكبار |
تخم محبّت است كه در دل بكارمت[١] |
|
|
تو ترحّم نكنى بر من بيدل ترسم |
ذاكَ دَعْواىَ وَها! أنْتَ وَتِلْكَ الأَيّام[٢] |
|
اى دوست! دانستهام كه ترحّم نخواهى نمود (و بايد چنين باشى، تا مرا از من بگيرى) بر منى كه عالم خيالى خويش را در راه عشقت به نابودى كشانيدهام؛ امّا مىترسم بازم به هجران گذارى و عناياتت شامل حالم نگردد. محبوبا! اين سخن من است، اين تو و اين ايّام. در جاى مى گويد:
|
درد ما را نيست درمان الغياث! |
هجر ما را نيست پايان الغياث! |
|
|
دادِ مسكينان بده اى روز وصل! |
از شب يلداى هجران الغياث! |
|
|
هر زمانم درد ديگر مى رسد |
زين حريفان بر دل و جان الغياث![٣] |
|
|
گل ز حد برد تنعّم، ز كرم رخ بنماى |
سرو مى نازد و خوش نيست خدا را بخرام |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! آن قدر مرا به هجران گذاشته اى و از ديدار جمال و كمال خود دور داشتهاى، كه نزديك است جمال مجازىِ مظاهر عالم از من دلربايى كنند و از ديدار تونا اميد گردم. رخ بنما و خراميدن گير. به گفته خواجه در جايى:
|
ز در درآ و شبستان ما مُنوّر كن |
دماغ مجلس روحانيان معطّر كن |
|
|
چون شاهدانِ چمن زير دست حُسن تواند |
كرشمه بر سمن و ناز بر صنوبر كن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٢] - اين دعوى من و اين تو و اين روزها.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٣، ص ١١٢.