جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٧ - غزل ٤٣٢ گر چه از آتش دل چون خم مى در جوشم
و ممكن است بخواهد بگويد: حال كه دل و عالم بشريّتم مانع و حاجب ديدار دوست گشته و در حسرت مشاهده جمالش مى سوزم، جرأت آنكه سخنى بگويم و چون و چرا بزنم ندارم؛ زيرا اين كار نه سزاوار عاشق است.
با آنكه هركدام از معانى را وجهى است، ولى بيان اوّل بهتر به نظر مى رسد؛ لذا مى گويد:
|
قصدِ جان است، طمع در لب جانان كردن |
تو مرا بين، كه در اين كار به جان مى كوشم |
|
دانستهام غير از انقطاع از عالم طبيعت و حجابهاى ظلمانى، تمنّاى كمال بالاتر و از خود بيرون شدن، گذشت بيش از حدّ مى خواهد، از جان و حجابهاى نورانى هم بايد گذشت، تا جان به جانان رسد و جان، جانان گردد؛ كه:
٣٠٨١
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وَأنِرْ أبْصار قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ. إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[١]: (معبودا! گسستن كامل [از خلق و پيوستن] به خودت را به من ارزانىدار، و ديدگان دلهايمان را به پرتو مشاهدهات روشن ساز، تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، و در نتيجه به كان و معدن عظمتت واصل شده و ارواحمان به مقام پاك و مقدّس عزّتت بپيوندد. بار الها! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و به آنها نظر افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كردى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.) لذاست كه با كوشش تمام به اين كار مى كوشم تا آب حيات و بقاء را از لبش بياشامم.
|
من كى آزاد شوم از غمِ دل، چون هر دم |
هندوى زلفِ بُتى، حلقه كند در گوشم |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.