جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٣ - غزل ٤٢٧ عمرى است تا به راه غمت رو نهادهايم
|
برون خرام و ببر گوىِ نيكى از همه كس |
سزاى حور دِهْ و رونق پرى بشكن[١] |
|
|
طاق و رواق مدرسه و قيل و قال فضل |
در راه جام و ساقى مَهْ رو نهادهايم |
|
تنها مدرسه نشين بودم و به بحث و تدريس و گفتگو اشتغال داشتم، به خاطر مشاهده جمال يار و گرفتن شراب ديدارش همه را رها كرده و به مراقبه و توجّه به.
حضرت دوست پرداختم. در جايى مى گويد:
|
بشوى اوراق اگر همدرس مايى |
كه علم عشق، در دفتر نباشد |
|
|
ز من بنيوش و دل در شاهدى بند |
كه حُسنش بسته زيور نباشد[٢] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
مطرب كجاست؟ تا همه محصول زهد وعلم |
در كار بانگ بربط و آوازِ نِىْ كنم |
|
|
از قال و قيل مدرسه حالى دلم گرفت |
يك چند نيز خدمت معشوق و مى كنم[٣] |
|
|
عمرى گذشت و ما به اميد اشارتى |
چشمى بر آن دو گوشه ابرو نهادهايم |
|
عمرى را سپرى نمودم بدين اميد كه دوست با گوشه چشمى به من نظرى كند.
افسوس! كه عنايتى نفرمود و در انتظارش بسر بردم. به گفته خواجه در جايى:
|
چندان كه گفتم غم با طبيبان |
درمان نكردند مسكين غريبان |
|
|
ما درد پنهان با يار گفتيم |
نتوان نهفتن درد از طبيبان |
|
|
يا رب! امان دِهْ تا باز بيند |
چشم مُحبّان، روىِ حبيبان |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٠، ص ٢٩٦.