جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٩ - غزل ٤٢٨ غم زمانه كه هيچش كران نمى بينم
فراهم سازد تا از خمارى بيرون آيم. در جايى مى گويد:
|
كجاست هم نَفَسى؟ تا كه شرح غصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش |
|
|
بدين شكسته بيت الحَزَن كه مى آرد |
نشانِ يوسف جان از چَهِ زنخدانش؟[١] |
|
|
ز آفتابِ قدح، ارتفاع عيش بگير |
چرا كه طالع وقت آنچنان نمى بينم |
|
اى خواجه! و يااى عاشق! چون دوست از قدح مظاهر و كثرات، و يا وجود مجازىات، جلوه گرى نمود، و آفتاب جمالش از پشت حجابِ عالمِ طبيعتت و يا مظاهر هويدا گرديد، بهره اى كامل از وى بگير؛ زيرا معلوم نيست ديگر بار به آن مشاهده نايل آيى. به گفته خواجه در جايى:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن |
در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن |
|
|
بوسيدن لب يار، اوّل ز دست مگذار |
كآخر ملول گردى از دست و لب گزيدن |
|
|
فرصت شمار صحبت، كز اين دو راه منزل |
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن[٢] |
|
|
نشان موى ميانش كه دل در او بستم |
زمن مپرس، كه خود در ميان نمى بينم |
|
يار در گذشته، و يا در ازل جلوه اى كرد و مرا از خويش گرفت و به ديده او، او را مشاهده نمودم و خود را نديدم؛ كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!- نيز:
٣٣١٣
«بِكَ عَرَفْتُكَ وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْلا أنْتَ، لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[٤]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا به خود راهنمايى نموده و خواندى، و اگر تو نبودى هرگز نمى فهميدم كه چيستى)،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٣] - اعراف: ١٧٢.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.