جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٧ - غزل ٤٥٠ من دوستدار روى خوش و موى دلكشم
از اين غزل خوب ظاهر مى شود كه خواجه خود را در موقعيّتى از معنويّت و آمادگى براى مشاهدات حضرت دوست مى ديده و تقاضاى آن را مى نموده.
مىگويد:
|
من دوستدارِ روى خوش و موى دلكشم |
مدهوش چشم مست و مى صاف بىغشم |
|
محبوبا! نه تنها دوستدار و فريفته تجلّيات جمالى توام، بلكه جلال دلكشت راهم طالبم؛ زيرا اين موى و كثراتند كه مرا توجّه به حقيقتشان كه جمال و كمال تواند مىدهند، و اين عالم مُلك است كه سالك را به ملكوت خويش راهنماست، پس «من دوستدار روى خوش و موى دلكشم» و براى جذبه چشم و كششهاى اسمائى و صفاتى و مشاهدهات آماده، و مدهوش و بىتابم. به گفته خواجه در جايى:
|
زين خوش رقم كه بر گُل رخسار مى كشى |
خط بر صحيفه گلِ گلزار مى كشى |
|
|
هردم به ياد آن لب ميگون و چشم مست |
از خلوتم به خانه خمّار مى كشى |
|
|
باز آ، كه چشم بد ز رُخت دور مى كنم |
اى تازه گل! كه دامن از اين خار مى كشى[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.