جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٢ - غزل ٤٧٤ ز در درآ و شبستان ما منور كن
غزل ٤٧٤ [: ز در درآ و شبستان ما منوّر كن ...]
|
ز در درآ و شبستان ما منوّر كن |
دماغ مجلسِ روحانيان معطّر كن |
|
|
به چشم و ابروى جانان سپردهام دل و جان |
ز در درآ و تماشاى باغ و منظر كن[١] |
|
|
از آن شمايل والطاف[٢] وحسنِ خوش كه توراست |
ميان بزم حريفان چو شمع سر بر كُن |
|
|
ز خاك مجلس مااى نسيم باغ بهشت! |
ببر شمامه و چون عود، عطر مجمر كن[٣] |
|
|
طمع به نقد وصال تو، حدّ ما نبود |
حوالَتيم بدان لعل همچو شكّر كن[٤] |
|
|
چو شاهدان چمن زير دست حسن تواند |
كرشمه بر سمن و ناز بر صنوبر كن |
|
|
ستاره شب هجران نمى فشاند نور |
به بام قصر بر آ و چراغ مه بر كن |
|
|
از اين مرقّع پشمينه نيك در ننگم |
به يك كرشمه صوفى وشم قلندر كن |
|
|
فضولِ نفس حكايت بسى كند ساقى! |
تو كار خود مده از دست و مى به ساغر كن |
|
|
وگر فقيه نصيحت كند كه مى مخوريد |
پياله اى بدهشگو: دماغ راتر كن |
|
|
لب پياله ببوس آنگهى به مستان ده |
بدين لطيفه، دماغ خِرد معطّر كن |
|
|
حجاب ديده ادراك شد شعاعِ جمال |
بيا و خرگه خورشيد را منوَّر كن |
|
|
پس از ملازمت عيش و عشق مَهْ رويان |
ز كارها كه كنى، شعر حافظ از بر كن |
|
[١] - در نسخهاى:« بيا بيا و تماشاى طاق و منظر كن.»
[٢] - درنسخهاى:« از آن شمايل زيبا و ...».
[٣] - در نسخهاى:« ببر شمامه به فردوس و عود مجمر كن.».
[٤] - در نسخهاى:« حوالتم به لب لعل همچو شكّر كن».