جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٥ - غزل ٤٤٥ مرحبا طاير فرخ رخ فرخنده پيام!
ما امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس همه از تحمّل آن سرباز زده و هراسيدند، و تنها انسان آن را حمل نمود.) به گفته خواجه در جايى:
|
آسمان، بار امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام من ديوانه زدند |
|
|
نقطه عشق، دل گوشه نشينان خون كرد |
همچو آن خال، كه بر عارض جانانه زدند[١] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد |
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد |
|
|
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند |
دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد |
|
|
حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت |
كه قلم بر سر اسبابِ دل خرّم زد[٢] |
|
من هم كه پذيراى عرض امانت شده بودم، عاشقانه آن را در اين جهان باز خواهم كشيد و پايانى بر اين پذيرش نخواهد بود؛ لذا مى گويد:
|
چشم خونبار مرا خواب نه در خور باشد |
مَنْ لَهُ يُقْبِلُ دآءُ وَلَهٍ كَيْفَ يَنام[٣] |
|
اين ماجرا و سرّى كه ميان من و دوست در ازل از عشقش واقع شد و پذيرفتم، خواب را در عالم عنصرى از من ربوده، واشك ديدگانم را در اشتياق ديدارش جارى ساخته، مگر مى شود عاشق و حيرت زده ازلى را خواب ميسّر باشد؟ در جايى مى گويد:
|
تا سايه مباركت افتاد بر سرم |
دولت غلام من شد و اقبال، چاكرم |
|
|
بيدار در زمانه نديدى كسى مرا |
در خواب اگر خيال تو گشتى مُصوّرم |
|
|
درد مرا طبيب نداند دوا، كه من |
بى دوست خسته خاطر و با دوست خوشترم[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٠، ص ١٥٤.
[٣] - كسى كه درد عشق و سرگشتگى به او روى آورده باشد، چگونه مى تواند به خواب رود؟
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.