جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨ - غزل ٤٢٥ عاشق روى جوانى خوش و نوخاستهام
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به ديدار دوست بوده و مى گويد:
|
عاشقِ روىِ جوانى خوش و نوخاستهام |
و ز خدا صحبت او را به دعا خواستهام |
|
|
عاشق و رند و نظر بازم و مى گويم فاش |
تا بدانى كه به چندين هنر آراستهام |
|
آرى، سالكِ طريق و عاشقِ جمال جانان، گاهى يكى از تجلّيات اسماء و صفاتى حضرت دوست، او را به خود جذب مى كند و همواره آن اسم و يا صفت او را در وجد و حال مى دارد. سخن خواجه هم اين است كه مرا يكى از كمالات و صفات دوست فريفته ساخته، به گونه اى كه هميشه در نظرم طراوت و تازگى و برافروختگى دارد، و از حضرت دوست رسيدن به مشاهده آن را تمنّا نموده و جهت دستيابى به چنين مشاهده اى سه هنر را اختيار كردهام: اوّل: «عاشقى»، كه سرِ همه هنرهاست؛ چنانكه در جايى مى گويد:
|
عاشق شو، ار نه روزى كارِ جهان سرآيد |
ناخوانده نقش مقصود از كارگاهِ هستى[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
عشق مى ورزم و اميّد كه اين فنّ شريف |
چون هنرهاى دگر موجب حرمان نشود[٢] |
|
و دوّم: «رندى»، كه از ما سواى محبوب گذشتن است؛ به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٨، ص ٣٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.