جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠ - غزل ٤٢٥ عاشق روى جوانى خوش و نوخاستهام
دوست را مى خواهد، بايد از همه تعلّقات رهايى يابد و ازدار غرور كناره گيرد، تا لطف محبوب شامل حالش شود؛ كه:
٢٩٦٣
«إلهى! فَزَهِّدْنا فيها، وَسَلّمْنا مِنْها، بِتَوْفيقِكَ وَعِصْمَتِكَ ... وَأغْرِسْ فى أفْئِدَتِنا أشْجارَ مَحَبَّتِكَ، وَأتْمِمْ لَنا أنْوارَ مَعْرِفَتِكَ.»
[١]: (بار الها! پس ما را به توفيق و نگاهدارىات، زاهد در آن گردان و از گزند آن سالم بدار ... و نهالهاى محبّتت را در دلهايمان بكار، و انوار معرفتت را براى ما كامل گردان.)
|
خوش بسوز از غمش اى شمع! كه امشب من نيز |
به همين كار كمر بسته و برخاستهام |
|
خواجه در اين بيت، چاره گسستن از تعلّقات را خود ذكر مى كند و مى گويد: اى شمع! من و تو، دو عاشق جانبازيم. بيا امشب با هم بسوزيم؛ زيرا تا نسوزيم و فانى نشويم، به مشاهده جمال و وصال دوست نخواهيم رسيد، و به كمالى كه طالب آنيم آشنا نخواهيم شد، و از غم هجرش خلاصى نداريم. به گفته خواجه در جايى:
|
عاشقِ سوختهْ دل، تا به بيابان فنا |
نرود، در حرم دل، نشود خاص الخاص |
|
|
جان نهادم به ميان، شمعْ صفت از سرِشوق |
كردم ايثار تنِ خويش زروى اخلاص |
|
|
به هوادارىِ آن شمع، چو پروانه، وجود |
تا نسوزى، نشوى از خطر عشق خلاص[٢] |
|
|
با چنين فكرتم از دست بشد صرفه كار |
بر غم افزودهام آنچَه از دل و جان كاستهام |
|
|
پاسبانِ حرم دل شدهام شب همه شب |
بو كه سِيْرى بكند آن مَهِ ناكاستهام |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢- ١٥٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.