جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٠ - غزل ٤٤٩ من ترك عشقبازى و ساغر نمى كنم
|
توبه كردم كه نبوسم لب ساقىّ و كنون |
مىگزم لب، كه چرا گوش به نادان كردم |
|
|
نقشِ مستورى و مستى، نه به دست من وتوست |
آنچه استاد ازل گفت بكن، آن كردم[١] |
|
|
باغ بهشت و سايه طُوبىّ و قصر حور |
با خاك كوى دوست برابر نمى كنم |
|
چگونه از باده گرفتن توبه نمايد آن كه دوست و جمال و كمال و ديدارش سرمايه هر دو جهان اوست. من خاك كوى دوست و بندگىاش را با باغ بهشت و سايه طوبى و قصر حور كه شما طالب آنيد برابر نمى نمايم (زيرا همه جمال و كمالهاى عالم هستى، گوشه اى از جمال و كمال اويند.) به گفته خواجه در جايى:
|
چون كه اندر هر دو عالم، يار مى بايد مرا |
با بهشت و دوزخ و با حور و با غلمان چه كار؟ |
|
|
هر كه از خود شد مجرّد در طريق عاشقى |
از غم و دردش چه آگاهىّ و با درمان چه كار؟[٢] |
|
|
تلقين درسِ اهلِ نظر، يك اشارت است |
كردم اشارتىّ و مكرّر نمى كنم |
|
اى ملامت گران! آنچه با شما گفتم اشارتى است، ديگر شما خود دانيد. بس كنيد از نصيحت من. در جايى مى گويد:
|
مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند |
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند |
|
|
كمال صدق و محبّت ببين، نه نقصِ گناه |
كه هركه بىهنر افتد، نظر به عيب كند[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢١، ص ٣١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٢، ص ٢٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٢، ص ١٩٧.