جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٩ - غزل ٤٦٣ افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
از بيت نهم و دهم اين غزل:
|
گوشه گيران، انتظارِ جلوه خوش مى كشند |
بر شكن طَرْفِ كلاه و بُرقَع از رخ برفكن |
|
|
اى صبا! بر ساقى بَزمِ اتابك عرضهدار |
تا از آن جام زر افشان، جرعه اى بخشد به من |
|
ظاهر مى شود كه خواجه و دوستان هم طريقش در اثر شماتت دشمنان (زاهد، واعظ و شيخ) انزوا بسر برده و نمى توانستند با خاطرى آسوده به سير و سلوك و ذكر و مراقبه كامل بپردازند، تا به شهودِ حضرت محبوب نايل گردند، و در انتظار آن بوده اند كه پيروزى، نصيب سلطان اتابك شود تا بتوانند آزادانه به كار خود ادامه دهند؛ لذا پس از پيروزى وى، ابيات اين غزل را در مدح و دعايش سروده و مىگويد: افسر سلطان ...، و در بيت دهم، از صبا و نفحات الهى تقاضاى نفحه اى كه وى را به پيروزى رسانده مى نمايد؛ امّا نفحه پيروزمندانه معنوى را، و سپس مىگويد:
|
مشورت با عقل كردم، گفت: حافظ! مىبنوش |
ساقيا! مىْ ده به قولِ مستشارِ مؤتمن |
|
آرى، عقل در طريق شناسايى حقّ سبحانه، در اسم و صفت و ذات به تمام معنى، عاجز است؛ امّا از دعوت به آنها كوتاهى نداشته و گفتارش با همه عاقلان اين