جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠١ - غزل ٤٧٧ صبح است ساقيا قدحى پرشراب كن
|
سايه اى بر دل ريشم فكن اى گَنج مراد! |
كه من اين خانه به سوداى تو ويران كردم |
|
|
توبه كردم كه نبوسم لب ساقّى وكنون |
مىگزم لب كه چرا گوش به نادان كردم |
|
|
نقش مستورى و مستى نه به دست من و توست |
آنچه استاد ازل گفت: بكن، آن كردم[١] |
|
|
همچون حباب ديده به روى قدح گشاى |
وين خانه را قياسِ اساس از حباب كن |
|
اى خواجه! ويااى سالك! ويااى زاهد! چون به جهان هستى خوب بنگرى وبه ديده بصيرت نظر كنى، خود وجهان را چون حبابى خواهى ديد كه بر روى آب خيمه زده، و اساس آن برآب است، وهوايى آن را بدين گونه داشته، وجز نيستى از خود هيچ ندارد، وهرچه دارد از آب است ودر حقيقت مى خواهد بگويد: عالم، پرتوى از دوست و اسماء وصفات اويند وجز نمودى حبابى ندارند، بايد به نظر حبابى وسرابى بدان توجّه داشته باشيم واستقلال به آن مدهيم؛ كه: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[٢]: (خداوند، نور آسمانها وزمين است) ونيز: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ[٣]» (هر چيزى جز روى [واسماء وصفات] او نابوداست) وهمچنين: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ، وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ»[٤]: (هر كه بر آن است نابود و ناپايدار است وتنهاروى [اسماء وصفات] پروردگارت كه داراى عظمت وبزرگوارى است، باقى مىماند.) خواجه مصلح الدين سعدى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢١، ص ٣١٠.
[٢] - نور: ٣٥.
[٣] - قصص: ٨٨.
[٤] - الرحمن: ٢٦ و ٢٧.