جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٤ - غزل ٤٤٠ ما ورد سحر بر سر ميخانه نهاديم
اين درياى پر مخاطره افكندم و روح و جانم را به خطر انداختم، نمىدانم كشتى من سرانجام به كجا خواهد رفت؟ آيا امواج اين دريا به هلاكتم خواهد كشيد و روح و جانم را از مقصد دور مى سازد، و يا گوهر يكدانهام (حضرت محبوب) را بدست خواهم آورد؟ كه:
٣٠٤٨
«إيّاكَ أنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبّكَ وَزُلْفَتَكَ لَدَيْهِ بِحَقيرٍ مِنْ حُطامِ الدُّنْيا»
[١]: (مبادا بهرهات از پروردگار و قرب و منزلت داشتن در پيشگاهش را به سرمايه اندك و ناچيز دنيا بفروشى!- نيز:
٣٠٤٩
«يَنْبَغى لِمَنْ عَلِمَ شَرَفَ نَفْسِهِ، أنْ يُنَزِّهَها عَنْ دَنآءَ ةِ الدُّنْيا»
[٢]: (براى كسى كه به شرافت نَفس خويش پى برده، شايسته است كه آن را از پستى دنيا پاكيزه سازد.)
|
المنّة للَّه كه چو ما بىدل و دين بود |
آن را كه خِرَدْ پرور و فرزانه نهاديم |
|
پس از اينكه دوست عناياتش را در اين عالم شامل حال من فرمود، بر من روشن شد كه به خواسته او، عاقلان هم ديوانه يارِ من و فريفته اويند و جز به او توجّه ندارند و عبادت نمى كنند، اگرچه توجّه به توجّه و علم به علمشان نداشته باشند!
|
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود |
بنيادش از اين شيوه رندانه نهاديم |
|
حال كه دوست، گنج غمِ عشقِ خويش به من داد و دانستم كه جز براى وى نمىتوان بود، ديگر چرا تظاهر به زهد نمايم و طريقه حقيقىام را ظاهر نسازم، و پايه كار خود را به رندى قرار ندهم و ظاهر و باطن، و پنهان و آشكار خويش را يكى نشان ندهم؟! در جايى مى گويد:
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١١٧.