جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧١ - غزل ٤٧٣ دلم را شد سر زلف تو مسكن
|
هر آن كه جانب اهل وفا نگهدارد |
خداش در همه حال از بلا نگهدارد |
|
|
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند |
نگاه دار سَرِ رشته تا نگهدارد |
|
|
سر و زر و دل و جانم فداى آن محبوب |
كه حقِّ صحبت مهر و وفا نگهدارد[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: اگر به گفتار بدگويان گوش فرا دهم، از شيرينى وصالت بهره نخواهم داشت، در جايى مى گويد:
|
غلام آن كلماتم كه آتش افروزد |
نه آبِ سرد زند در سخن بر آتشِ تيز |
|
|
فقير و خسته به درگاهت آمدم، رحمى |
كه جز ولاى توام هيچ نيست دستاويز[٢] |
|
|
چو حافظ، ماجراى عشق بازى |
نمىگويد كسى بر وجه احسن |
|
الحق چنين است، در جايى مى گويد:
|
قيمت دُرّ گرانمايه ندانند عوام |
حافظا! گوهر يكدانه مده جز به خواص[٣] |
|
و در جايى مى گويد:
|
آب حيات حافظا! گشته خجل ز نظم تو |
كس به هواى دلبران شعر نگفته زين نمط[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٥، ص ٢١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٦، ص ٢٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٦، ص ٢٦٩.