جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٧ - غزل ٤٤٨ مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم
هرچه مى خواهى بكن كه بار جفاهايت مى كشم ولى از يارِ خويش دست بر نخواهم داشت. به گفته خواجه در جايى:
|
آن كه پامال جفا كرد چو خاك راهم |
خاك مى بوسم و عُذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم |
|
|
بستهام در خم گيسوى تو امّيد دراز |
آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
سَرْوِ بالا بنما، اى بُت شيرين حركات! |
كه چو حافظ، ز سر جان و جهان برخيزم |
|
اى دوست! قد و قامت زيبايت را مشاهده نمودن، آرزوى ديرينه من است.
چنانچه جلوه بنمايى، همان گونه كه از خود خواهم گذشت، «از سر جان و جهان برخيزم». در جايى مى گويد:
|
سر فرازم كن شبى از وصل خوداى ماه رو! |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع |
|
|
همچو صبحم يك نفس باقى است بىديدار تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان بر افشانم چو شمع[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.