جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠ - غزل ٤٢٣ صنما! باغم عشق تو چه تدبير كنم؟
به عبادات قشرى بپردازم و براى رسيدن به بهشت بندگى او كنم. من راه خود را يافتهام، عبادات قشرى را چه حاصلى؟ و رسيدن به بهشتى كه دوست و صاحب خانه را نبينم چه فائدهاى؟ به گفته خواجه در جايى:
|
نصيب من چو خرابات كرده است اله |
در اين ميانه بگو زاهدا! مرا چه گناه |
|
|
تو خرقه را ز براى ريا همى پوشى |
كه تا به زرق بَرى بندگان حقّ از راه |
|
|
غلام همّت رندان بىسر و پايم! |
كه هر دو كَوْن نيارزدبه پيششان يك كاه[١] |
|
|
نيست امّيد خلاص از سر زلفش حافظ! |
چون كه تقدير چنين بود، چه تدبير كنم؟ |
|
در اين غزل خواجه در سه مورد سخن از «سر زلف» به ميان آورده. منظورش معنايى است كه در ذيل دو بيت گذشته گفته شد. و در اين بيت هم بخواهد بگويد:
چنانچه اى خواجه! ناله و افغان تو براى اين است كه از مظاهر فرار كنى و خدا را در كنار از خود و يا كثرات و مظاهر ديگر مشاهده نمايى، ممكن نيست؛ زيرا او با همه و با خود توست؛ كه:
٢٩٥٠
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ.»
[٢]: (هركس خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.- نيز:
٢٩٥١
«أنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْ ءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْ ءٍ.»
[٣]: (تويى كه خودت را در هر چيز به من شناساندى، تا اينكه تو را در هر چيز آشكار ديدم، و تويى آشكار و پيدا براى هر چيز.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٨، ص ٣٧٢.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٣] - اقبال الأعمال، ص ٣٥٠.