جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٩ - غزل ٤٦٠ برواى طبيبم! از سر، كه خبر ز سر ندارم
خواجه در اين غزل نيز با گفتار عاشقانهاش، اظهار اشتياق به دوست نموده؛ و ممكن است كمالى را داشته، بخواهد با اين ابيات كمال بالاترى را تقاضا كرده باشد.
مىگويد:
|
برواى طبيبم! از سر، كه خبر ز سر ندارم |
به خدا رها كنم جان، كه ز جان خبر ندارم |
|
معشوقا! طبيب درمانم تويى و در اشتياق ديدارت سر از پا و جان از تن نمىشناسم. براى معالجه بيمارى و ناراحتى روحىام، قدم رنجه فرما كه تا به پيشت آنچه دارم نثار كنم و سر و جان در بازم. به گفته خواجه در جايى:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را، همه گو باد ببر |
|
|
بعد از اين، چهره زرد من و خاكِ دَر دوست |
باده پيش آور و اين جانِ غم آباد ببر[١] |
|
|
به عيادتم قدم نِه، كه ز بىخودى شوم بِهْ |
مِى نابْ نوش و هم دِهْ، كه غم دگر ندارم |
|
محبوبا! عاشقى دلباخته و بيمار ديدارت مى باشم، مستانه به عيادتم قدم نِه تا با مشاهده تمامت بهبودى حاصل كرده و غمم پايان يابد و به مستى كامل گرايم. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.