جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٤ - غزل ٤٢٦ عشقبازى و جوانى و شراب لعل فام
مشاهده اى دايمى! در جايى مى گويد:
|
بيا كه با سَرِ زلفت قرار خواهم كرد |
كه گر سرم برود، بر ندارم از قَدَمت |
|
|
روانِ تشنه ما را به جرعه اى درياب |
چو مى دهند زُلال خَضِر به جام جمت |
|
|
دلم مقيم دَرِ توست، حرمتش مىدار |
به شكر آنكه خدا داشته است محترمت[١] |
|
|
ساقىِ شكّر دهان و مطرب شيرين سخن! |
همنشينِ نيك كردار و حريف نيكنام! |
|
گويا مرادش از «ساقى شكّر دهان»، معشوق حقيقى است كه سالك عاشق از شيرينى كلامش لذّت مى برد؛ و از «مطرب شيرين سخن»، نفحات الهى، كه پيام حضرت معشوق را به عاشق مى آورد؛ و مراد از «همنشين» و «حريف»، همان انبياء و اولياء : يا اساتيد و يا دوستان طريقند كه همنشينى ايشان همان طورى كه در عالم ظاهر لذّت بخش است، به عالم باطن هم لذّت و نور مى بخشد و اثرات مثبتى در سالك مى گذارد.
بخواهد بگويد: چه نيكوست محبوبى كه گفتارى نيك و دل رباينده و نفحاتش پيامهاى شيرين به عاشقان دارد، و نشستن و انس گرفتن با حريفان همدمش- انبياء واولياء :- روح بخش مى باشد! به گفته خواجه در جايى:
|
جمالت آفتاب هر نظر باد! |
ز خوبى روىِ خوبت خوبتر باد! |
|
|
چو لعل شكّرينت بوسه بخشد |
مذاق جان من، زو پر شكر باد! |
|
|
مرا از توست هر دم تازه عشقى |
تو را هر ساعتى، حُسنى دگر باد! |
|
|
به جان، مشتاق روى توست حافظ |
تو را بر حال مشتاقان نظر باد![٢] |
|
|
شاهدى در لطف و پاكى، رشكِ آب زندگى! |
دلبرى در حسن و خوبى، غيرتِ ماه تمام! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٥، ص ٩٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٤، ص ١٣٨.