جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٤ - غزل ٤٣٣ گرچه افتاد ز زلفش گرهى در كارم
خويش در اين جهان باز گردم؛ كه:
٣٢٥٨
«إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[١]: (معبودا! خود امر نمودى كه به آثار و مظاهرت بازگشت نمايم، پس مرا با پوشش انوار و هدايتى كه تو را با ديده دل مشاهده كنم، به سوى خويش باز گردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به سويت آمدم، از طريق آنها به پيشگاهت باز گردم، در حالى كه درونم از نظر [استقلالى] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و تكيه و بستگى بر آنها بلند باشد.)؛ لذا مى گويد:
|
به طرب حمل مكن سرخى رويم، كه چو جام |
خونِ دل، عكس برون مى دهد از رخسارم |
|
اى دوستان! سرخ رويى مرا بر بودن در دامن وصال جانان حمل مكنيد؛ زيرا وى به هجران، و يا غم عشقش چنان خونين دلم نموده كه عكس آن خونين دلى در چهرهام، چون شراب ارغوانى در جام ظاهر گشته؛ در نتيجه مى خواهد بگويد:
|
من خرابم ز غم يارِ خراباتى خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم بر دل ريش[٢] |
|
يا:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يا رب! بلا بگردان |
|
|
حافظ! زخوب رويان، قسمت جز اين قدر نيست |
گر نيستت رضايى، حكمِ قضا بگردان[٣] |
|
|
پرده مطربم از دست برون خواهد برد |
آه! اگر ز آنكه در اين پرده نباشد بارم |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.