جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٧ - غزل ٤٢٦ عشقبازى و جوانى و شراب لعل فام
گردد؛ در جايى پس از دست يافتن به اين آرزو مى گويد:
|
ساقى! بيا، كه يار ز رُخ پرده بر گرفت |
كارِ چراغ خلوتيان باز در گرفت |
|
|
آن شمعِ سر گرفته، دگر چهره بر فروخت |
و آن پير سالخورده، جوانى ز سر گرفت |
|
|
بارِ غمى كه خاطر ما خسته كرده بود |
عيسى دمى خدا بفرستاد و برگرفت |
|
|
هر سَرْوْ قد كه بر مَهْ وخور جلوه مى فروخت |
چون تو درآمدى، پىِ كار دگر گرفت[١] |
|
|
غمزه ساقى به يغماىِ خرد آهخته تيغ |
زلف دلبر از براى صيدِ دل، گسترده دام |
|
گويا مراد از «غمزه ساقى ...»، تجلّيات جلالى و ناز حضرت دوست بوده كه با آن، خِرَد و عقل عاشق از مملكت تن بيرون مى رود و محبوب خود، به جاى آن حكومت مى كند؛ و مراد از «زلف دلبر ...»، كثرات از نظر عاشق ريختن، و باطن آن برايش جلوه گر شدن، و به دام دلدار (از اين طريق) افتادن مى باشد.
بخواهد بگويد: اميد آنكه در محفلى، غمزه و ناز دلبر براى صيد دل خواجه از ملكوت كثرات به تجلّى جلالى، جلوه نمايد و هستى او را به باد دهد و اثرى از آثارش، حتّى عقل او باز نگذارد؛ كه:
٣٢٨٣
«وَلَأسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى.»
[٢]: (و هر آينه عقل او [عامل به رضاى خود] را غرق در معرفت و شناخت خود مى سازم- خود به جاى آن حكومت داشته باشد! كه:
«وَلَأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[٣]: (و خود به جاى عقل او قرار خواهم گرفت).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٢] ( ٢، ٣) وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٣] ( ٢، ٣) وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.