جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٩ - غزل ٤٥٨ صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلا گفتيم
إلى وَجهِكَ، وَقَرارى لَايَقِرُّ دُونَ ذُنُوّى مِنْكَ، وَلَهْفَتى لا يَرُدُّها إلّارَوْحُكَ.»
[١]: (معبودا! شكستم را جز لطف و مهربانىات درمان نمى كند ... و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت نمى نشاند، وآتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و به شوقم به تو جز نظر به روى [واسماء و صفات] ات آب نمى زند، و قرارم جز به قرب تو آرام نمى گيرد و آه حسرتم را جز [نسيم] رحمتت بر نمى گرداند.) در جايى مى گويد:
|
مرا مهرِ سيه چشمان، ز سر بيرون نخواهد شد |
قضاى آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد |
|
|
مشوى اى ديده! نقشِ غم، ز لوحِ سينه حافظ |
كه زخم تير دلدار است و، رنگ خون نخواهد شد[٢] |
|
|
قدت گفتم كه شمشاد است، بس خجلت به بار آورد |
كه اين نسبت چرا داديم و اين بهتان چرا گفتيم |
|
محبوبا! در گذشته كه نديده بودمت جمال و كمال تو را چون جمال موجوداتت گمان مى كردم، و هنگامى كه (با ديده دل و نور ايمان) به مشاهدهات نايل گشتم، از اين تصورّى كه نسبت به تو داشتم شرمنده شدم؛ چرا كه جمال و كمال موجودات، پرتو و سايه اى از جلوههاى تواند؛ كه:
٣١٦٠
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟!»
[٣]: (چگونه با چيزى كه در وجودش به تو نيازمند است، مىتوان بر تو راهنمايى جُست؟!- به گفته خواجه درجايى:
|
بيانِ وصف تو گفتن، نه حدّ امكان است |
چرا كه وصف تو، بيرون ز حدّ اوصاف است |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٠، ص ٢٠٢.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.