جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٣ - غزل ٤٤٥ مرحبا طاير فرخ رخ فرخنده پيام!
گويا خواجه را ديدارى با دوست بوده و از آن محروم گشته، در اين غزل با بيانات خويش اظهار اشتياق به ديدار دوباره او نموده و مى گويد:
|
مرحبا طاير فرّخ رخ فرخنده پيام! |
خير مقدم! چه خبر؟ راه كجا؟ يار كدام؟ |
|
اى آن كه سعادت ديدار حضرت محبوب نصيبت گشته! بگو ببينم چه خبر از او؟
و چگونه مى توان بدو راه يافت؟ و بگو بدانم آنجا كه راه يافتى، آيا خويش را از دست دادى و خبر از خود داشتى تا بتوانى خبر از وى دهى؟ در جايى مى گويد:
|
اى كه در كوى خرابات مقامى دارى! |
جَمِ وقت خودى ار دست به جامى دارى! |
|
|
اى كه با زلف و رُخ يار گذارى شب و روز! |
فرصتت باد، كه خوش صبحى و شامى دارى |
|
|
اى صبا! سوختگان، بر سر رَهْ منتظرند |
اگر از يار سفر كرده، پيامى دارى[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «طاير فرّخ رخ» و «چه خبر دارى؟»، خطاب به حقيقت خودش باشد و بخواهد با او خطاب كند و بگويد: آن كس مى تواند خبر از محبوب دهد كه از خود خبر داشته باشد، و چون از او با خبر شد، ممكن نيست از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٥، ص ٣٨٤.