جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٧ - غزل ٤٦٨ چندان كه گفتم غم با طبيبان
از تمام ابيات غزل ظاهر مى شود كه خواجه به فراق طولانى مبتلا گشته و از هيچ طريقى گشايشى حاصل نمى شده، تقاضاى گشوده شدن گره از كارش را نموده، مىگويد:
|
چندان كه گفتم غم با طبيبان |
درمان نكردند مسكينْ غريبان |
|
هر چند غم عشقِ محبوب خود را با طبيبان و استادانم مى گويم، به درمان مسكين ديدار و غريب دور افتاده از منزلگاه قربش كه در حجاب عالم طبيعت مانده است، نمىپردازند. يا مرا لايق درگاهش نمى دانند، و يا نمى توانند درمانم كنند؛ وگرنه چرا بايد همواره عندليبان و عاشقان جمالش در محروميّت و هجران بسر برند.
|
آن گل كه هر دم، در دست خارى است |
گو: شرم بادت از عندليبان! |
|
معشوقى را كه هر لحظه با رقيبان مى نشيند و عاشقانش را به داغ فراق مبتلا مىسازد، بگو: شرمت باد از عندليبان محروم! (سخنى است عاشقانه بر طبق گفتار عشّاق مجازى) در واقع گله از طولانى شدن ايّام فراق مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|