جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٩ - غزل ٤٦٨ چندان كه گفتم غم با طبيبان
|
فرخنده باد طالع نازت! كه در ازل |
ببريده اند بر قد سروت، قباى ناز |
|
|
آن را كه بوى عنبر زلف تو آرزوست |
چون عودگو بر آتش سوزان بسوز و ساز[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
دوش مى گفت: كه فردا بدهم كام دلت |
سببى ساز خدايا! كه پشيمان نشود |
|
|
حُسنِ خلقى ز خدا مى طلبم روى تو را |
تا دگر خاطرما، از تو پريشان نشود[٢] |
|
|
اى منعم! آخر، بر خوانِ وصلت |
تا چند باشم، از بىنصيبان؟ |
|
اى محبوبى كه همواره مرا از الطاف خود بهرهمند و از نعمتهاى گوناگونت عنايتها مىفرمايى! تا كى بر خوان نعمت وصلت مرا نمى نشانى و تا چند از آن بىبهره باشم؟ بخواهد بگويد:
٣٢٠٩
«وَلِقآئُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَ فى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى، وَرِضاكَ بُغْيَتى، وَرُؤيَتُكَ حاجَتى، وَجِوارُكَ طَلَبى، وَقُرْبُكَ غايَةُ سُؤْلى.»
[٣]: (و لقايت نور چشم من، و وصالت تنها آرزوى جان و روحم، و شوقم منحصر به تو، و شيفتگىام در محبّتت، و سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست، و خشنوديت تنها مقصودم، و ديدارت حاجتم، و جوار تو خواستهام، و نزديكى به تو نهايت خواهشم مى باشد.- به گفته خواجه در جايى:
|
بى تواى سرو روان! با گل و گلشن چه كنم؟ |
زلفِ سنبل چه كشم؟ عارض سوسن چه كنم؟ |
|
|
مددى گر به چراغى نكند آتشِطور |
چاره تيرهْ شبِ وادى ايمن چه كنم؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.