جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٣ - غزل ٤٥٧ ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم
وسوسه هايش با تو چه كار دارند؟ كه: «وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ ...
إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ»[١]: (و بىگمان همه آنان، جز بندگان پاك شده [به تمام وجود] را گمراه خواهم نمود ... براستى كه تو را بر بندگانم هيچ تسلّطى نخواهد بود.) فراق هم كه سبب گريه و زارىات شده بود از ميان رفت، خوش باد روزگارى كه دارى! حال:
|
خاطر به دست تفرقه دادن، نه زيركى است |
مجموعه اى بخواه و صراحى بيار هم |
|
پس از ميسّر شدن ديدار دوست و از ميان رفتن خصم، خاطر خويش به دست تفرقه دادن نه كار زيركان است؛ زيرا اين كار سبب جدا شدن وصال يار مى گردد، همواره بايد به مراقبه و بهره گيرى از حضرت محبوب بود و صراحىِ مِىْ و ذكرش را در كنار خود قرار داد و هيچگاه غفلت از او نورزيد. در جايى مى گويد:
|
كنون كه در چمن آمد، گل از عدم به وجود |
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود |
|
|
ز دست شاهد سيمينْ عذارِ عيسى دم |
شراب نوش و رها كن حديثِ عاد و ثمود |
|
|
به دور گل منشين بىشراب و شاهد و چنگ |
كه همچو دور بقا، هفته اى بود معدود[٢] |
|
|
بر خاكيانِ عشق فشان جرعه لبت |
تا خاك، لعل گون شود و مشكبار هم |
|
اى عارف سالك! و يااى استاد كامل! و يااى خواجه! كه بهرهمند از ديدار.
[١] - حجر: ٣٩ تا ٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٨، ص ١٩٤.