جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٠ - غزل ٤٦٣ افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
است كه بايد او را شناخت حقّ شناختن؛ كه:
«بِالعُقُولِ يُعْتَقَدُ التَّصديقُ بِاللَّهِ.»
[١]: (با عقلهاست كه مى توان به تصديق به خدا معتقد شد.- نيز:
«بِالعُقولِ يُعْتَقَدُ مَعْرِفَتُهُ.»
[٢]: (با عقلهاست كه مى توان به معرفت و شناخت خدا معتقد شد [نه اينكه شناخت پيدا نمود]- به گفته خواجه در جايى:
|
من و انكار شراب؟ اين چه حكايت باشد |
غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد[٣] |
|
و در جايى مى گويد:
|
حاشا كه من به موسمِ گُل، تركِ مِىْ كنم |
من لافِ عقل مى زنم، اين كار كى كنم؟[٤] |
|
خواجه هم مى خواهد بگويد: در اين ميان كه سخنانى از مدح پادشاه زمان داشتم، با عقل مشورت نمودم كه حال تكليف من چيست؟ گفت: مِىْ بنوش، او به كار خود، و تو به كار خود؛ محبوبا! حال كه عقل سخنش با من اين است كه مِىْ بنوشم، تو هم از مىْ دادن مضايقه مفرما. «ساقيا! مِىْ ده به قولِ مستشار مؤتمن».
[١] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٣٠، از روايت ٣.
[٢] - بحار الانوار، ج ٤، ص ٢٣٥، از روايت ٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٠، ص ٢٩٦.