جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٧ - غزل ٤٤١ ما بدين در، نه پى حشمت و جاه آمدهايم
سابق الايّام به نظر سطحى بدين غزل مى نگريستم و آن را غزلى ساده مىپنداشتم، هنگام شرحش آن را در غايت پر مغزى يافتم. گويا خواجه مى خواهد اشاره به توبه آدم ابوالبشر ٧ و فرزندانش كند و بگويد: آن رانده شدن از بهشت، اختصاصى نبوده، همه اولاد آدم ٧ گرفتار آنند، و بايد با توبه، باز رجوع به عالم اصلى خود، كه عالم روح و ريحان است، بنمايند؛ علاوه، ابيات اشاره به سير نزولى و صعودى بشر مى نمايد. مىگويد:
|
ما بدين در، نه پى حشمت و جاه آمدهايم |
از بَدِ حادثه، اينجا به پناه آمدهايم |
|
محبوبا! اگر دست نياز به دَرِ خانهات آورده و مى خوانيمات، نه براى رسيدن به حشمت و جاهِ در اين جهان است، بلكه منظور از اين توجّه به تو و توبه نمودن آن است كه فهميده ايم عالم بشريّت، زنجير و زندانى براى ما شده، و نمى گذارد به عالم اوليّه خود صعود بنماييم؛ لذا مى گويد:
|
رَهْروِ منزل عشقيم و، ز سرحدّ عدم |
تا به اقليم وجود، اين همه راه آمدهايم |
|
ما رهروان منزل عشقيم و با سرمايه دوست از نيستى به هستى مجازى و اعتبارى و مادّى- كه جز جهل از آن برخاسته نمى شود؛ كه:
٣٤٥٤
«بَناهُمْ بِنيَةً عَلىَ الجَهْلِ»
[١]: (خداوند، اساس خلقت و آفرينش خلق را بر جهل و نادانى بنا نهاد.)- راهى بس دراز را پيمودهايم، و در تمام عوالم و خلقتهاى نزولى، جدا از عشق و محبّت او نبودهايم،.
[١] - بحارالانوار، ج ٣، ص ١٥، از روايت ٢.