جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٠ - غزل ٤٥٢ من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
به خوبى از اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را ديدارى ملكوتى از حضرت محبوب رُخ داده و در غلبه حال بسر مى برده به گونه اى كه نمى توانسته به سخن مخالفين خود (زاهد و واعظ- امور ديگر توجّه داشته باشد. در اين ابيات از آن مشاهده، و ثبات و نگاهدارى و اهميّت دادن به آن اشاره كرده و مى گويد:
|
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
من نه آن رند و دلباخته و سالك طريقى هستم كه چون دوست مرا مورد الطاف خود قرار دهد و به مشاهده خود نايل سازد، با هر سخن و گفتارى دست از مراقبه جمال و كمال اسمائى و صفاتى محبوب بردارم و به غير او توجّه نمايم. كجا مىتوانم جز عشق و توجّه به محبوب حقيقى خويش را اختيار نمايم؟ زاهد نيز بدين رفتارم آگاه گشته لذا از نصيحت من دست كشيده. در جايى مى گويد:
|
هركس كه ندارد به جهان مِهر تو در دل |
حقّا كه بود طاعت او ضايع و باطل |
|
|
برداشتن از عشق تو دل، فكرِ محال است |
از جان خود آسان بود از عشق تو مشكل |
|
|
از عشق تو ناصح چو مرا منع نمايد |
اى دوست! مگر هم تو كنى حلّ مسائل[١] |
|
|
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست |
كج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٩، ص ٢٨٣.