جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣ - غزل ٤٢٢ سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم
و تويى هدايتگر ايشان آنگاه كه نشانه ها براى آنها آشكار گشت.)
|
شد فسانه به سرگشتى، كه ابروى دوست |
كشيده در خم چوگان خويش چون گويم |
|
مردم مرا سرگشته مى خوانند. چرا چنين نباشم؟ كه جمال و ابروان محبوب مرا به خود مى خواند و هر كجا مى خواهد مى برد، «چنانكه پرورشم مى دهند، مىرويم.». به گفته خواجه در جايى:
|
مردمِ ديده ما جز به رُخت ناظر نيست |
دل سرگشته ما غير تو را ذاكر نيست |
|
|
سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست |
كيست آن كَش سر پيوند تو در خاطر نيست؟![١] |
|
|
غبارِ راهِ طلب، كيمياى بهره ورى است |
غلامِ دولت آن خاكِ عنبرين بويم |
|
آرى، آنان كه در طلب دوست مى شوند، ناچار غبارهايى از ابتلائات بر چهره عالم طبيعت آنان خواهد نشست. و چون صبر بر آن نمايند، بهره ها از جانان خواهند گرفت و به مشاهداتش نايل خواهند شد. خواجه هم مى گويد: «غبار راه طلب، كيمياى بهره ورى است»، من غلام دوام دولت معشوقى هستم كه غبارهاى ابتلائاتش عطر مشاهداتش را به ارمغان مى آورد. در جايى مى گويد:
|
مقام عيش، ميسّر نمى شود بىرنج |
«بلى» به حكم بلا بسته اند عهد الَسْتْ |
|
|
به هست و نيست مرنجان ضميروخوش مى باش |
كه نيستى است سرانجام هر كمال كه هست[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥، ص ٦٨.