جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٨ - غزل ٤٦٣ افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
غزل ٤٦٣ [: افسر سلطانِ گل پيدا شد از طَرْفِ چمن ...]
|
افسر سلطانِ گل پيدا شد از طَرْفِ چمن |
مقدمش يارب مبارك باد بر سرو و سمن! |
|
|
خوش به جاى خويشتن بود اين نشست خسروى |
تا نشيند هر كسى اكنون به جاى خويشتن |
|
|
تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش |
هر نفس با بوى رحمن مى وزد باد يمن |
|
|
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت |
كاسم اعظم كرد از او كوتاه دستِ اهرمن |
|
|
خِنگ چوگانىِ چرخت رام شد در زير زين |
شهسوارا! خوش به ميدان آمدى گويى بزن |
|
|
جويبار ملك را آب از سر شمشير توست |
تو درخت عدل بنشان، بيخِ بدخواهان بكن |
|
|
شوكت پور پشنگ و تيغ عالم گير او |
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن |
|
|
بعد از اين نشكفت اگر با نكهت خلق خوشت |
خيزدار صحراى ايران نافه مشك ختن |
|
|
گوشه گيران انتظار جلوه خوش مى كشند |
برشكن طَرْفِ كلاه و برقع از رخ بر فكن |
|
|
اى صبا بر ساقى بزم اتابك عرضهدار |
تا از آن جام زر افشان جرعه اى بخشد به من |
|
|
مشورت با عقل كردم، گفت: حافظ! مىبنوش |
ساقيا! مىده به قولِ مستشارِ مؤتمن |
|