جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٠ - غزل ٤٤٦ مرو، كه در غم هجر تو از جهان برويم
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به ديدار هميشگى محبوب برآمده، و دوستان خود را هم در اين امر شريك قرار داده تا شايد خواستهاش مورد قبول قرار گيرد. مىگويد:
|
مرو، كه در غم تو از جهان برويم |
بيا، كه پيش تو از خويش هر زمان برويم |
|
اى دوست! چون براى عشّاق خويش جلوه نمودى، قصد رفتن مكن، كه در غم هجرت جان خواهيم سپرد، به دلجويى ايشان بپرداز تا با ديدارت خويش را فراموش كنند؛ كه:
٣٠٨٢
«أسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بَعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطائِفِ بِرّكَ، أنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما اؤَمّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ، فِى القُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[١]: (به انوار [و يا عظمت] وجه [و اسماء و صفات] و به انوار قدست از تو درخواست نموده و به واسطه نوازشهاى مهر و رحمت و نيكيهاى برّ و احسانت به درگاه تو تضرّع مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت در قرب به تو، و نزديكى و منزلت يافتن در نزدت، و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.)
|
سخن بگوى، كه پيش لبِ تو جان بدهيم |
رها مكن كه در اين حسرت از جهان برويم |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.