جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١ - غزل ٤٢٥ عاشق روى جوانى خوش و نوخاستهام
از آن زمان كه به عشق ديدار جمال دوست برخاسته و صحبت او را خواستار شدهام، توجّه به بهره بردارى از اعمال، و يا رسيدن به نعم اخروى، و يا توجّه به آنكه از عمل و كار و عشقم به او چه نتايجى خواهم گرفت، ندارم، و به جان و عالم عنصرى هم عنايتى نمى توانم داشته باشم، تنها وجود مرا غم عشقش فرا گرفته و هر لحظه بر آن افزوده مى گردد. و همواره شبها به پاسبانى دل نشستهام، و نمى گذارم غير او در خاطرم آيد، تا شايد جمال بىمثال و ماه تمام و بدر رخسارش را به من بنماياند. در جايى مى گويد:
|
به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را: |
كه به شكر پادشاهى، ز نظر مران گدا را |
|
|
همه شب در اين اميدم، كه نسيم صبحگاهى |
به پيام آشنايى، بنوازد آشنا را |
|
|
به خدا كه جرعه اى دِهْ تو به حافظ سحرخيز |
كه دعاى صبحگاهى اثرى دهد شما را[١] |
|
|
همچو حافظ به خرابات رَوَم جامهْ قبا |
بو كه در بر كشد آن دلبر نوخاستهام |
|
جامه بشريّت خويش را پاره خواهم كرد و به عالم قدس پرواز خواهم نمود، تا شايد يار مرا به بر كشد و مورد عنايت خويش قرار دهد و از وصالش برخوردار سازد. به گفته خواجه در جايى:
|
جان بيمار مرا نيست ز تو روى سؤال |
اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد! |
|
|
كى كند سوى دل خسته حافظ نظرى |
چشم مستت كه به هرگوشه خرابى دارد؟![٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٥، ص ١١٩.