جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٣ - غزل ٤٣٧ گر من از سرزنش مدعيان انديشم
جَهُولًا.»[١]: (بدرستى كه ما امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم و همه از تحمّل آن سرپيچى نموده و از آن هراسيدند، و فقط انسان آن را حمل نمود؛ زيرا او بسيار ستمگر و نادان بود.) در جايى مى گويد:
|
آسمان، بار امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام منِ ديوانه زدند[٢] |
|
|
بر جبينْ، نقش كن از خونِ دلِ من، خالى |
تا بدانند كه قربانِ تو كافر كيشم |
|
محبوبا! چنانچه ارادهات به كشتن من قرار گرفت و خواستى به نابودىام دست زنى، پس از كُشتنم خونى از دلم بگير و بر جبين نقش كن، تا عاشقانت بدانند كه من قربان تو گشتهام، و به ايشان نيز ترحّم نخواهى نمود. كنايه از اينكه: قربانى تو شدن آرزوى من است، مىخواهم ملامت كنندگانم هم بدانند و دست از سرزنشم بردارند و بفهمند شوريدگىام از چيست.
|
اعتمادى بنما و بگذر بَهْرِ خدا |
تا بدانى كه در اين خرقه، چه نادرويشم |
|
اى دوست! در صدد آن مباش تا نادرويشى مرا به حساب گيرى، با نظر خوش و اعتماد به من بنگر و تيز بين به اعمال بد من مباش، و از ناهموارى ها و ادّعاهاى بى جاى من در سلوك بگذر و نديده گير (كه سخت بيچاره، و گرفتار عالم طبيعتم)، كه:
٣٠٢٣
«إلهى! لَوْلَا الواجِبُ مِنْ قَبُولِ أمْرِكَ، لَنَزَّهْتُكَ مِنْ ذِكْرى إيّاكَ، عَلى أنَّ ذِكْرى لَكَ بِقَدَرْى لا بِقَدْرِكَ، وَما عَسى أنْ يَبْلُغَ مِقْدارى حَتّى اجْعَلَ مَحَلّاً لِتَقْديسِكَ؟!»
[٣]: (معبودا! اگر پذيرش امر تو واجب نبود، تو را از ياد كردنم پاك و منزَّه مى دانستم، وانگهى ياد نمودن من تو را به قدر [وسُع] من است نه به اندازه قدر و منزلت تو. و كى قدر و ارزش من به جايى مى تواند.
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.