جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٤ - غزل ٤٣٧ گر من از سرزنش مدعيان انديشم
برسد كه محلّ تقديس تو قرار گيرم؟!)
|
شعر خونبار من اى باد! بَرِ يار ببر |
كه ز مژگان سيه، بر رگِ جان زد نيشم |
|
محبوبا! اين مژگان و تجلّيات جلالى آميخته با جمال، و در كنار جذبه جمال تو بود، كه مرا از خود بيرون ساخت، و حال در غم عشقت بسر مى برم و شعرهاى آتشين در فراقت مى سرايم. اى باد واى نسيمهايى كه پيام دوست به دوست مىبريد! و يااى آنان كه مقرّب درگاه دوستيد! ابيات خونبار مرا كه گوياى ناراحتىام مىباشد، به پيشگاه دوست بريد تا از حالم (كه آگاه است) آگاه شود و عنايت بيشتر با من داشته باشد. و با او بگوييد:
|
دامن از رشحه خونِ دل ما در هم چين |
كه اثر در تو كند، گر بخراشى ريشم |
|
محبوبا! مگذار خواجهات بيش از اين در فراق آتش عشقت خونين دل گردد. و چنانچه اين گونه در انتظار ديدارت بگذارىام و دل ريشم را باز بخراشى، مىترسم خود هم آزرده خاطر شوى. و نمى خواهمت چنين ببينم، «كه اثر در تو كند، گر بخراشى ريشم»؛ پس: «دامن از رشحه خون دل ما درهم چين.».
(در واقع با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده) در جايى مى گويد:
|
اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى |
|
|
مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايانِ شكيبايى |
|
|
زين دايره مينا، خونين جگرم، مِىْ ده |
تا حل كنم اين مشكل، در ساغر مينايى[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.